صنما
صنما جفا رها کن، کرَم این روا ندارد
بنگر به سوی دردی که زکس دوا ندارد
زصبا همی رسیدم خبری که می پریدم
زغمت کنون دل من خبر از صبا ندارد
زفلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم
به درون غم جز تو دلم آشنا ندارد
همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرد
به حق وفای یاری که زکس وفا ندارد
برویم مست امشب به وثاق آن شکر لب
چه زجامه کن گریزد، چو کسی قبا ندارد
8/8 , 4/4
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر