سرو روان - سالار عقیلی


سرو  روان

جانان هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم
صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم

خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان
وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم

چندان که می‌بینم جفا امید می‌دارم وفا
چشمانت می‌گویند لا، ابروت می‌گوید نعم

آخر نگاهی بازکن وان گه عتاب آغاز کن
چندان که خواهی ناز کن چون پادشاهان بر خدم

چون دل ببردی دین مبر هوش از من مسکین مبر
با مهربانان کین مبر لاتقتلوا صید الحرم

او رفت و جان می‌رود تن جامه بر خود می‌درد

می‌زد به شمشیر جفا می‌رفت و می‌گفت از قفا
سعدی بنالیدی ز ما مردان ننالند از الم

6/16
چهارگاه
البوم سعدی نامه

هیچ نظری موجود نیست: