بی همزبانی - استاد محمدرضا شجریان


بی همزبانی

هر دمی چون نی، از دل نالان، شکوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان، با خدا دارم

هرنفس آهیست کز دل خونین، لحظه های عمر بی سامان، می رود سنگین
اشک خون آلود من دامان ، می کند رنگین

به سکوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردی ها خدایا

نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من
نه همزبان درد آگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردی ها خدایا

نه صفایی زدم سازی به جام ِمی که گرد غم زدل شوید
که بگویم راز پنهان، که چه دردی دارم برجان
وای از این بی همرازی خدایا

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر برشد و خاکسار شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راه جنون زد / مردم چشمم جامه به خون زد، آه یارا...
دل نهم ز بی شکیبی / بافسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی / به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی خدایا


ماهور
کنسرت سوییس
2/4

هیچ نظری موجود نیست: