بهار دلكش
بهار دلكش رسيد و دل به جا نباشد
از آن كه دلبر دمي به فكر ما نباشد
در اين بهار اي صنم بيا تو آشتي كن
كه جنگ و كين با من حزين روا نباشد
صبحدم بلبل ، بر درخت گل ، به خنده مي گفت
نازنينان را مه جبينان را وفا نباشد
اگر كه با اين دل حزين تو عهد بستي
عزيز من با رقيب من چرا نشستي
چرا عزيزم دل مرا ز كينه خستي
بيا در برم از وفا يك شب اي مه نخشب
بت بهاري تازه كن عهدي كه بر شكستي
چهار گاه
كنسرت عشق داند
3/4 , 2/4
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر