مست نگاه
لب خندان تو ، برق چشمان تو برده قرار از دل عاشق زارم
با من بي نوا ، بي از اين هم جفا ديگر مكن يار
اي گل ارغوان ، همچو سرو چمان ، اي در شب تار من روشنايي
بت چين و ختن ، روح و جاني به تن دل مي ربايي
آتش زده اي بر دل واي از من و آه از دل
زندگي بي تو شده بي حاصل دل شده مجنون چه كنم با دل
مستم ز نگاه تو زان چشم سياه تو
حبيبم افتاده ز چاه تو ، صنما سرگشته ي راه تو
من از عشقت آرام جان شده ام شيداي جهان
من ز سوداي وصل تو گشته ام رسواي جهان
رفته از دستم اختيار ، برده از من صبر و قرار
در شب و روز تار من ، مه خورشيدي اي نگار
مخالف سه گاه
كاست شوق دوست
6/8 , 3/4
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر